موقت

متن مرتبط با «یک سال و نیم بعد» در سایت موقت نوشته شده است

تولدت مبارک یار قدیمی

  • نیلوبلاگ

    خب، داشتم میگفتم... وقتی که خدا گِل هامـون رو آماده کرد و لبخندی به معنای خوب زد، یعنی که ما مال همیم، خیــلییی ها حسودیشون شد. من جملـه ابلیس! اومد و یه کاری کنه تا برنـامه به هم بخـوره... و مثلاً موفق شد! خدا هم واسه همین ما رو راهی زمین کرد... تو 7 اسفنـد زمینی شدی، فـرشته همـراه من! تـولدت مبارک، یار قدیمی! + اینم تولد پارسالش... [کلیک]...

    ادامه مطلب
  • هـر روزِ من تویی...

  • نیلوبلاگ

    شادند جهانیان، به نـوروز و به عیـد... عیدِ من و نوروز من و هر روزِ من تویی! (مـولانا با تغییرِ خـودم) + هفت سینی که یآر و خانوادش زحمتش رو واسم کشیدند... ^__^...

    ادامه مطلب
  • انگار ما نبودیم که گوش فلک رو کر کرده بودیم!

  • نیلوبلاگ

    پارسال این روزا، من و آقای یآر یه احساسِ متفاوت دیگه داشتیم. شاید بقیه هم تجربه کردند. قبل تر ها، تو هر حالتی که کنارِ هم بودیم، یه آرزوی مشترک تو دلامون داشتیم، اونم این بود: "چی میشد ما زودتر عقد میکردیم... چی میشد الان ازدواج کرده بودم؟!" و همین آرزو درست موقعی که داشت حقیقی میشد، ما اصلاً، حتی یک اپسیلون هم حسی نداشتیم! :| انگار ما نبودیم که گوش فلک رو کر کرده بودیم! خیلی جالب بود... :)) انگار یه ازدواج سنتی هست و پدر مادرامون ما رو برا همدیگه انتخاب کردند! حالا وقتی عقد کردیم، تا همین الانش...

    ادامه مطلب
  • و یک سال بعد!

  • نیلوبلاگ

    اینکه آدم خیلی آروزها و فانتزی ها داشته باشه واسه اولین سالگردشون ولی شرایط چیزِ دیگه ای رو بخواد و چاره ای جز تسلیم نداشته باشه خیلی سخته، با این همه حال، سعی کردیم اولین سالگردمون، یه سالگردِ کوچیکِ دو نفری باشه باضافه عشق! شاید بدونید من چقـدر عاشق ریزه میزه های یادبودی هستم. چند وقت مثلا اردبهشت ماه تو اینستاگرام، یه پیجی دیده بودم که مجسمه مینیاتوری تو پوست گردو میساخت. بعله، درجا یکی با سلیقه خودم سفارش دادم، که آویزون بشه به آینه اتاق خواب! :) نتیجه کار ایشون شدند...xa0[کلیک] بالاخـره بعد...

    ادامه مطلب
  • سورپرایز طور...

  • نیلوبلاگ

    دیدم خوابم نمیاد فعلاً، گفتم بیام یه پست بذارم! و چه وقتِ خلوت و مناسبی! :دی هرطور هم سرمون شلوغ باشه، ما به پیک نیک "نه" نمیاریم. xa0یه بار که همگی دلمون بیرون رفتن میخواست، علی گفت یه تابه بردار و چن تا گوجه و تخم مرغ (خوشی یعنی همین بخدا! :دی) بیاین بریم. رفتیم علی رَم برداشتیم و علی جان روند سمت یه پارک خوشگل که تازه پیداش کردیم... املت های یآر خیلی خوشمزن خُب! همونجا یه املت خوشمــزه مجلسی خوردیم و همین اتفاق ده روز شارژمون کرد! یک بارم برنامه ریختیم بریم کوه عین همین املت رو بزنیم یا هم کن...

    ادامه مطلب
  • مطلع باشید خوبان!

  • نیلوبلاگ

    بعد از ماجرای بلاگفا، که اتفاقاً با عقد ما همزمان شده بود، من همه اتفاقات رو اینجا نوشتم. ولی از اون طرف دیدم دوستایِ بلاگفا جا موندند! :| بعدش تصمیم گرفتم هر پست رو هم اینجا بذارم، هم اونجا... و چون من به پنل بلاگفا عادت کردم، وقتی میام پست بذارم، وارد اونجا میشم، تایپ میکنم بعد کپی میکنم و میذارمش اینجا! و خب بعضی وقتا یادم میره! :دی بعداً یا خودم متوجه میشم یا از دوستان مثل شباهنگ جان عزیزم! :) اینه که خواستم بگم وقتی دیدید اینجا نیستم، یک سری به اون طرف هم بزنید: [کلیک]xa0 مثلاً همین الان که...

    ادامه مطلب
  • موقت

  • نیلوبلاگ

    برایِ شمایی که پارسال گفتم برای این صحبت هات که از نظر شماxa0ساده ست میارمت دادگاه: [کلیک] 7 مهر......

    ادامه مطلب